یکشنبه، ۲۸ بهمنماه ۱۳۸۶

شاید دقایق کوتاهی پس از آنکه از مجمع این خبر را شنیدم،تنها توانستم با دفتر آقای خاتمی و چند بزرگوار دیگر تماس بگیرم و آنها را هم در این شوک بزرگ سهیم کنم... هیچ کس باور نمی کرد.خودم هم با وجود اینکه منبع خبر موثق بود و به دیگران خبر می دادم باز هم باور نمی کردم.با مجید انصاری که آنها نیز خانوادگی از نزدیکان و ارادتمندان بیت امام و نیز عضو مجمع بودند تماس گرفتم.صدای بغض و گریه... و دیگر باید این یکی هم در باورمان ثبت می شد.اما نمیدانم چرا اینقدر امروز یاد روزهای رفتن امام و احمد آقا می کردم...
حس عجیبی ست.بسیار بزرگ بود.بسیار به ایشان ارادت داشتم.آخرین بار با همسرم او را در دفتر آقای خاتمی دیدیم و چقدر محبت داشت...یادش به خیر .امشب حتما حرفها و درد دلهای زیادی با امام و مرحوم احمد آقا از خون دلهایی که خورده است دارد.خواب حسن آقای خمینی عزیز امان را از او گرفت و به دیدار معبودش و مرادش شتافت....فردا چه سینه پر دردی و چه قلب مهربانی و چه مرد عظیم الشانی در کنار امام نازنین آرام می گیرد.
از همه آنانی که با تماس و sms این ضایعه دردناک را به آنها خبر دادم پوزش می خواهم.واقعا کار سختی ست گفتن چنین خبرهایی،اما چه باید کرد که این روزها کم هم نیستند این خبرهای تلخ وداع ...

  نظرات (1)

سلام. موفق باشید به وبلاگ من هم سر بزنین و نظر دهید

بهزاد عبدی | جمعه، 3 اسفندماه 1386، 11:24 صبح
  ارسال نظر شما
نام‌ و نام‌خانوادگی:
آدرس ایمیل:
آدرس سایت یا وبلاگ:
آیا مایلید اطلاعات شما ذخیره شود؟
متن نظر:
 
تمامی حقوق برای احسان دلاویز محفوظ است.